تبليغاتX
ادبی-هنری

ادبی-هنری

شعر-نقاشی-عکس و...

 

 

شاهین نجفی

 

لا لا لا لا. . .

 

صورت مادرم سفيد شده است. مثل اينكه همين نزديكي‎ها مرگ نشسته دارد ما را نگاه مي‎كند (صورت او هم سفيد است، ولي مرگ به او نگاه نمي‎كند) من چشمهايم خيس خيس نيست. نه براي اينكه بزرگ شده‎ام، كه اصلاً همانطور كوچك مي‎خواهم باشم. شبيه كسي كه ادعا كند هيچ كس وجود ندارد. من بايد صداي اره‎ها را هجي كنم روي ساختمان‎هاي بزرگ ولي اين از من بعيد است. مثل اينكه دارم تكه تكه مي‎شوم يا اينكه اجزاي بدنم هر كدام مي‎خواهد به سويي ميل كنند. من چشمهايم خشك نمي‎ماند. سفرة ناچيزي مي‎تواند درد مرا تسكين بدهد. هليم، چاي، مردهاي سرد، شوفرهاي پرحرف، كره و آن جوان اخمو كه فكر كردم از خودم عصبي‎تر است. من كه شبيه قاتل‎ها هستم ولي چقدر بچه‎ام و او كه از من بيشتر شبيه قاتل‎ها بود حتماً پيش خودش خيلي گريه مي‎كند. لا لا لا لا لا لا لا لا اين آخرين خوابي‎ست كه تو داري، با آن صورت سفيد حتماً مرگ از تو خوشش مي‎آيد. نگران من نباش من همين طوري راحت‎تر مي‎ميرم. مرگ آدم‎هاي سفيد را بيشتر دوست دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:11  توسط اسمامیرزایی  | 

 

 

  ياسمين حشدري

 

 

خدا در ناحيه‎هاي من به سوگ نشسته بود

نزديك بود تازه شوم

نزديك بود مسافت زمين شما تا من.

بلند گريه مي‎كردم

آستين نداشته‎ام كم بود

تا شدم.

خدا در من

از عبور تلخ لبي كه در نهفت صدايش درد مي‎تركيد

مي‎پيچيد توي حوصلة گيج خيابان.

از بي‎هنگام دستي كه جارو مي‎كشيد

روي سنگفرشم،

رفتگر از دور تا نزديك بوي فاصله داشت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 15:40  توسط اسمامیرزایی  | 

    

         آروين ايل بيگي 

 

 « خواب پروانه شدن می بينم»

کليد مي چرخد. در که باز مي شود، عقربه هاي ساعت روي هم مي افتند: 12 شب.

همان دم در از روي کفش ها پايين مي آيد. بدون آنها هم قد هم مي شويم. هميشه مي گويم و مي خندد که : « چرا هم قد باشيم؟ » از مانتوي سياهش بيرون مي زند مي اندازدش روي رخت آويز. عادت به لباس ندارد. راه که مي رود بوي گند عطر غريبه اش توي هال مي پيچد.

-        نازنين!

-        ا، بيداري هنوز؟

اين را که مي گويد نگاه هم نمي کند. شايد هم نياز نباشد؛ طبق معمول روي اين کاناپه لعنتي نشسته ام، جاي هميشگي. موهايش را به عقب دسته مي کند و پشت پيشخوان مي رود. از ليوان کنارم جرعه اي مي خورم.  خنکي آب در گلويم مي پيچد و براي چند لحظه غرق لذت مي شوم. او حرف مي زند.

مي گويم: « نه قرص نخوردم. فقط آبه. »

-        چي؟

-        مي گم آب خاليه.

-        چي ميگي نريمان؟ تو حالت خوبه؟

نه باز خيالاتي شدم. سريع عوض مي کنم: « ديشب، نيمه هاي شب، يه پروانه از لاي پنجره اومده بود تو اطاق. تو تاريک و روشني اطاق، پر زدنش ديدني بود. فکرشو بکن نازنين،

ميون اين همه آپارتمان، اون واحد ما رو انتخاب کرده بود. »

-        خب؟

-        امروز يه تکه از پرشو کنار در پيدا کردم. فکر کنم صبح که مي زدي بيرون، اتفاقي لمسش کرده باشي. خودت متوجه نشدي؟

آب ميوه اي را که براي خود ريخته، سر مي کشه. بعد مثل کسي که اجباري در جواب دادن ندارد، رو به من مي کند: « فکر نمي کني بهتر باشه بري و بخوابي؟ »

فقط بر و بر نگاهش مي کنم. او به قصد حمام از آشپزخانه بيرون مي زند. از کنارم که مي گذرد بوي گند عطرش حالم را بدتر مي کند.

« باز عطرت را عوض کردي؟ »

با اينکه سوال هر شب است و تکراري، مي ايستد و به طرفم سر مي گرداند: « داغ کردي نريمان! سعي کن بخوابي، ديگه ام چيزي نخون. »

مي رود و خيسي اي که در چشمانم مي افتد، تصويرش را محو مي کند. مي بندم چشمانم را. مي بينم که نرم و سيال در پروازم. از ميان اطاق ها رد مي شوم و به حمام مي رسم. در که باز مي شود بخار گرم و نمناک بيرون مي زند. ميان آن محوي، نازنين ايستاده و دماغ ندارد. پرهايم خيس و سنگين مي شود. او مي خندد. توان نگه داشتن خود را ندارم. نقش زمين مي شوم.

در که بسته مي شود از خواب مي پرم. کليد هم مي چرخد، باز از بيرون. کسي از پله ها پايين مي رود. عقربه کوچک ساعت همان جاست و ديگري از سوزن اتکايشان آويزان شده. من، مثل پاتيل خيار شور، گوشه اطاق، نشسته ام.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 15:32  توسط اسمامیرزایی  | 

دوستان عزیزم

از این به بعد می خوام یه سری داستان های خوب از بعضی دوستانم در ولاگم بگذارم تا شما هم این کار ها رو بخونید مرسی از نظرات خوبتون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 15:26  توسط اسمامیرزایی  | 

اسما ميرزايی

 

من از هميشه با تو عجيب تر هستم

به هم بزن ته من را هميشه ات اين است

بزن بزن که تو از من بزرگتر شده ای

هميشه ضربه اين دستپاچه سنگين است

#

بچرخ دور خودت مثل من زمين ديوار

 درست روی سرم پشت برف می لرزد

بزن یخی تر از اين برف های ترسيده

هنوز سايه سردت به عشق می ارزد

#

هميشه داغ نگاه تو برف سوزانده

هميشه چشم تو ديوار را خراشيده

من از هجوم تهی از تو فلس می ريزم

نگاه کن يخ چشمت مرا تراشيده

#

بچرخ ، تيشه علم کن ، مرا بزن بتراش

از اين تن تهی از تو هميشه خون پاشيد

به شکل عشق و پريشانی ام تراشيدی

و نصفه نيمه رها مانده ام در اين ترديد

#

تو مثل عقده يک عشق بر سرم آوار _

شدی که گوشه ديوار کز کند دردم

نمانده از من مغرور پيش از اين چيزی

هنوز در پی يک دست گرم می گردم

#

درست حالا اينجا فقط زمستان است

و زخمهام نمک سود برف لای درد

هنوز می رقصی لا به لای رگ هايم

ولی تو فصل بدی آمدی نمان برگرد.

                                              آبان 86 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:55  توسط اسمامیرزایی  | 

اسما ميرزايی

من لای ديوار خودم جا مانده  دستم

دستی   ندارم   تا   بيارم    باز    بالا

بس کن   نگاه کنجکاوت  را   نلغزان

با من نچرخ اين لحظه های خستگی را

                     *

من لای من، من لای تو، من لای هر دو

هی می تنم  شب لرزهای کال  خود را

درد غليظی  توی  بطن  من   ورم کرد

از من بکش بيرون  هوای حال خود را

                   *

اين تکه های تب زده تابوت می خواست

تا   دست های   يخ زده    گرما   بگيرد

تا   تکه تکه  ،  تخته تخته  ،  پاره پاره

تابوت    بی مرده    کنار    من   بميرد

                  *

بالاتر   از  من   لای   جيغ  مرده از تو

با  سردی  من  داغ مردی  برف خوردم

دستت  فشار  سرخ  روی  گور  من بود

از  برف های  گرمت   آويزان   شده ام

               *

اين   ماهی   هرجايی   گودال     ديده

از اين نفس های فشرده فلس می ريخت

هی باد می کرد آب می شد باد می کرد

از روزهای در تو مرده  فلس می ريخت

              *

گرمای گورستان خود را دور کن دور

من سردی برف خودم را دوست دارم

من  را کنار  مرده ای  ديگر   بياويز.

                                              1385

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:49  توسط اسمامیرزایی  | 

اسما ميرزايی

پرم  از  تکه  تکه  کردن  تو

اين تويی ذهن تا شده تا من؟

می کشم می برم نمی فهمم

تويی اين تکه تکه ها يا من؟

*

غرق  انگشت های  تو  انگار

توی انگشت های من باقيست

پس بگير اين غليظِ خاطره را

خطر شک من برای تو نيست

*

دهنم  چسبناک  و  تلخ  شده

پخش  شو  تا  تو  را  بچسبانم

لای رگ های گيج و يخ زده ام

به  لب   داغ   توی    فنجانم

*

وول خوردی درست جايی که

زير  پای   دو   ماهی  کوچک

آبگيری     شدم        بگيرانم

روی رگبرگ های خود پولک

*

تو  هميشه  رهاتر از همه کس

من هميشه عقب تر از همه جا

پولک من که توی مشت تو ماند

پاره هايت  که رفت  توی  هوا

*

جای من را شبيه  من پر کرد

و هوا  را  کسی  به هم می زد

جای  من  را  خيال سرگردان

توی ذهن تو ريسه زد گل کرد

                               1385

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:45  توسط اسمامیرزایی  | 

شهريور 83

 شهر منهای توست يعنی هيچ

شهر منهای توست يعنی من

شهر منهای توست گمشده است

شهر منهای توست يعنی زن

#

زن همينجاست توی شهری که

 قسمتش چند ماه تنهايی ست

قسمتش خلوت خيابان و

نيمکت های ساکت و خاليست

#

يک نفر عاشق است ماهيها

و بلد نيست تا شما باشد

و بلد نيست باله هايش را

ول کند راحت و رها باشد

#

او بلد نيست توی اين دريا

با دهانش نفس نفس بزند

کارش اين بوده باله هايی را

که به او می رسيد پس بزند

#

او دلش را به يک خيابان بست

که به پای درخت می پيچيد

که بماند و سايه اش باشد

دست هايی که هرز می رقصيد

#

آسمان باله شد زمين باله

زن که بايد فقط نفس بزند

می تواند نفس ... ولی ديگر

او بلد نيست باله پس بزند

                                 اسما میرزایی 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:57  توسط اسمامیرزایی  | 

مرداد 83

 

تجمع خطوط بي رنگ

توي گلوي نپاشيده

مي رود تصويري شود

                                    ناب

تاقدمهايي كه رنگ مي شوند

برقصد

روي صورتي چشماني پرت

گوش مي شوم

كه روي فنجان ها پيام بگذاري

زنگ مي زنند

رنگ مي شوم تا پنجره

آب را بشكافي تا دستان سرد من

و گلويم بپاشد روي تنوع لب هاي تو

داغ شوم

سرخ شوي

بسوزي فنجانت را بشور

اقيانوسم جا كم مي آورد.

اسما ميرزايي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:4  توسط اسمامیرزایی  | 

دوستان خوبم

یه چند وقتی نتوانستم به وبلاگم سر بزنم متاسفم

منو از نظراتتون بی خبر نگذارید.     اسما

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:1  توسط اسمامیرزایی  |