شاهین نجفی
لا لا لا لا. . .
صورت مادرم سفيد شده است. مثل اينكه همين نزديكيها مرگ نشسته دارد ما را نگاه ميكند (صورت او هم سفيد است، ولي مرگ به او نگاه نميكند) من چشمهايم خيس خيس نيست. نه براي اينكه بزرگ شدهام، كه اصلاً همانطور كوچك ميخواهم باشم. شبيه كسي كه ادعا كند هيچ كس وجود ندارد. من بايد صداي ارهها را هجي كنم روي ساختمانهاي بزرگ ولي اين از من بعيد است. مثل اينكه دارم تكه تكه ميشوم يا اينكه اجزاي بدنم هر كدام ميخواهد به سويي ميل كنند. من چشمهايم خشك نميماند. سفرة ناچيزي ميتواند درد مرا تسكين بدهد. هليم، چاي، مردهاي سرد، شوفرهاي پرحرف، كره و آن جوان اخمو كه فكر كردم از خودم عصبيتر است. من كه شبيه قاتلها هستم ولي چقدر بچهام و او كه از من بيشتر شبيه قاتلها بود حتماً پيش خودش خيلي گريه ميكند. لا لا لا لا لا لا لا لا اين آخرين خوابيست كه تو داري، با آن صورت سفيد حتماً مرگ از تو خوشش ميآيد. نگران من نباش من همين طوري راحتتر ميميرم. مرگ آدمهاي سفيد را بيشتر دوست دارد.
